پُر کرده سکوتی بی‌رحم هر گوشۀ این دنیا را در چشم همه می‌بینم آدم‌کشیِ سرما را این زندگیِ مصنوعی بی‌حوصله در جریان است اما کلماتی وحشی در سینۀ من پنهان است در حافظۀ متروکم کاغذ به سخن می‌پیچد صدها غزلِ بی‌جان را آهسته کفن می‌پیچد حرفی بزن آرامم کن، یک[…]

شعر وقت طرفت قهره و باهات صحبت نمیکنه

مرا هزار امید است و هر هزار تویی!
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی
دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی
شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است
ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی
جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند
چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی
دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری
دلبرم! دختر مهتاب! تو هم بیداری؟
گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم
وقت داری کمی از روی غمم برداری؟
میشود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت
میشود گوش به آهنگ دلم بسپاری؟
“یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم”
خسته ام،خسته از این زندگی اجباری
شده مخروبه بنای دل کج بنیادم
شاعری را چه به وصله زدن و معماری
خسته ام،منتظر معجزه ی تازه ایم
تو بیایی به دلم دین نویی می آری
کاش پایان غم من به خودت ختم شود
کاش شیرین شود این درد و غم تکراری

تو با شیرین زبانی های من فرهاد بازی کن
دوباره لحظه های عاشقی را صحنه سازی کن
نگاه چون شرابت را به زودی کشف خواهم کرد
مرا با چشم خود مشهور تر از شخص رازی کن
نمک گیر نگاهت کرده ای ما را خدا را شکر
تو امشب با لب و موی رها مهمان نوازی کن
گرامی دار عشقت را ،قیامت میرسد آخر
بیا پشت سر عشقی چنین فکرِ نمازی کن
نگاهم در نگاه تو قصیده می سراید شب
عزیز من از این پس فکر شب های درازی کن
اگر آمد کسی پیشت سوال از عشقمان پرسید
بزن خود را به لالی” یا یَ یو یی ” لال بازی کن
دل ما خون شد از رقصیدن و ناز و اداهایت
کمی هم جای رقصت، ورزش نرم و هوازی کن

دل دید که گنجشک، قناری بشود با یک رنگ
گنجشکِ دلم رنگ به خود زد که شکارت باشد
ای کاش زمستان که گذر کرد از اینجا امسال
یارت شب سال نو ، سر سفره کنارت باشد

خدا کند که کسی بی قرار من باشد
کسی که تا دم آخر کنار من باشد
من از دل سفری پرملال می آیم
کجاست آنکه در این راه یار من باشد؟
کسی که هر نفس پاکش آبروی من است
کسی که هر قدمش اعتبار من باشد
رفیق بی کلک جاده های تنهایی
شریک خستگی روزگار من باشد
همان گلی که در این راه زرد می شکفد
کسی که وقت تکیدن بهار من باشد
همان کسی که اگر کوله بار من خالی است
تمام من ! همه دار و ندار من باشد
در این قفس چه اسیرم ! چقدر بی تابم
چه می شود که شبی هم قطار من باشد؟
نمانده فاصله ای، پای ایستگاه ای کاش
عزیز گمشده چشم انتظار من باشد

آن کس که آفریده نگاهت خمار بود در خلق و آفرینش دل بی‌قرار بود لب را که می‌سرشت خجالت کشیده بود سرخی صورتش همه جا آشکار بود ابرو که می‌کشید مدادش شکسته بود گیسو که می‌برید هوا تار تار بود گرمای هر دو دست تو را جاودانه ساخت آرامشی که[…]

غزلم دره‌ای از نسترن و شب‌بوهاستمرتع درمنه‌ها، دهکده‌ی آهوهاست این طرف کوچه‌ بن‌بست، نگاه آبی‌هاآن طرف کوچه‌ پیوند، کمان ابروهاست این خیابان بلندی که به پایین رفتهمال گیسوی به هم ریخته‌ی هندوهاست غزلم گردش کاشی‌ست در اسلیمی‌هاغزلم تابش خورشید بر اسکیموهاست باد می‌آید و انجیر مقدس مست ازروسری‌های به رقص[…]