0

چرا باید عاشق شویم ؟

انسان احساسات متناقضی دارد. از یک طرف به دنبال استقلال و ازادی است. به دنبال عصیان و شورش است. از سلطه پذیری فرار میکند و در همان حال حاضر است برای یک رهبر ازادی خواه جان خود را بدهد. :\ دوست دارد تا جان خود را برای معشوق بدهد. همه هستی اش را برای دوست فدا کند. دوست دارد برده باشد حتی. حالات متناقضی که در روحیه انسانی قراردارند به چه معناست؟ آیا ما دچار سردرگمی در غرایض و عقلانیات هستیم یا همه این ها ناشی از یک احساس است؟

اگر تمامی این احساسات را در کنار هم قرار دهیم میبینیم انسان علاقه مند به کمال است. انجا که به دنبال ازادی است کمال خود را در ازادی میبیند. انچا که عصیان گری میکند کمال خود را در خروج از چارچوب های رایج میبیند و انجا که در حالتی تسلیم و اطاعت پذیر قرار میگیرد کمال خود را در پذیرش حرف یک استاد یا یک رهبر میبیند. همه اینها وقتی نتیجه بخش خواهند بود که با حکمت همراه باشند. حکممت انسان را از گمراهی نجات میدهد. شورش را از انقلاب جدا میکند. بردگی را از سر سپردگی به حقیقت جدا میکند. پذیرش حق را از ضعف و تسلیم در برابر ظلم و ستم جدا میکند.

حالا این ها چه ربطی به عشق و عاشقی دارد؟ عشق یعنی خضوع در برابر کمال. یعنی وقتی انسان نمونه کاملی را در مقابل خود میبیند در مقابل ان زیبایی احساس کوچکی و حقارت میکند. و سر تعظیم فرود میاورد. در مقابل او سجده میکند و برای رسیدن به او خود را به سختی می اندازد. تلاش میکند تا ان زیبایی را به چنگ اورد چرا که ان را یک کمال میبیند و خود را نیاز مند به او.

تفاوت یک عشق پاک و ناپاک هم از همین جا ناشی میشود. عشق ناپاک یعنی معشوق را برای خود خواستن. تلاش برای به دست اوردن ان به هر قیمتی. حتی به قیمت زیان معشوق. این عشق معمولا اگر به سر انجام نرسد به نفرت منجر میشود نفرتی که با خاموش کردن چراغ کمال معشوق ارام میگیرد. عشق ناپاک از غرور و حسادت ناشی میشود . تلاش انسان برای به دست اوردن معشوق برای ان است که کمبود های خود را با در کنار او قرار گرفتن پر کند. و چون این هیچ گاه محقق نخواهد شد عشق ناپاک هیچ گاه به سر انجام نخواهد رسید. هیپ ناپاکی نتیجه بخش نخواهد بود در نهایت از بین خواهد رفت. باطل سرانجام نابود میشود یعنی این.

و عشق پاک یعنی شیدایی نسبت به زیبایی معشوق. یعنی او را خواستن و همین خواستن را خواستن. یعنی عاشقی برای عاشقی. یعنی وصال در همان زمان عشق محقق شده. یعنی دوست داشتن او را هدف دیدن. یعنی تلاش برای پرستش معشوق و شمردن مدام زیبایی هایش را یک وظیفه ناشی از دیدن زیبایی ها دانستن. یعنی قدر دانی از معشوق را جز با بیان عشق میسر نمیدانیم. در عشق پاک رسیدن معنی ندارد. چون با همان عاشقی رسیدن هم رخ میدهد. دیدن معشوق برای عاشق دل پاک حتی حاصلی ندارد. چون تصور بی نهایت او از زیبایی و عظمت معشوق با دیدن تغییری نمیکند. هرچند او مثل یک پروانه به دنبال معشوق میدود و میچرخد و در نهایت همه زمان های خود را در کنار معشوق مفید میداند. اما رسیدن معنی ندارد. اگر جدایی باشد میسوزد و اگر کنار معشوق باشد باز میسوزد. او سوختن را بر هر چیزی ترجیح میدهد. این عشق میسوزاند و میسازد. او در حقیقت به معشوق دل نبسته که به کمال معشوق دل بسته است.

در اینجا لازم است یک تفاوت اساسی بین عشق پاک و ناپاک را توضیح دهم. در عشق ناپاک در حقیقت مطلوب نفس عاشق است. عاشق برای نفس خودش عاشق شده. برای دل خودش. برای رسیدن خودش به یک کمال ان هم به صورتی غیر حقیقی. او نفس خود را در حقیقت الهه خود قرار داده. او خود را میپرستد. و این همان چیزی است که از نظر خداوند نامطلبو است.

أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَهً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ ۚ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ جاثیه 23 آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده‌ای افکنده است؟! با این حال چه کسی می‌تواند غیر از خدا او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمی‌شوید؟!

کسی که خود را برتر از دیگران میداند به هیچ جا راه نمیبرد. چون باطلی را پذیرفته که امکان ان وجود ندارد. او هیچ را میخواهد و کسی که هیچ را میخواهد به چیزی بیش از هیچ دست پیدا نمیکند. کسی که میخواهد همان که هست باشد پس نمیتواند بیش از انچه هست باشد. این از نظر فلسفی ممکن نیست که شما هدف را محل حضور خود قرار دهید و از خود بپرسید چرا حرکت نمیکنید 🙂

خداوند تنها در مورد یک نفر چنین سخن گفته. انقدر تند. که گفته کارشان تمام است. در مورد کسانی این حرف را زده که خودشان را قبول دارند. بزرگی میگفت. انسان اگر درخت را بپرستد خیلی جلوتر است تا خود را بپرستد. اینجاست که کفر معنی پیدا میکند. کفر یعنی نفی هر گونه برتری جز خود. تفاوت شرک با کفر در همین است که کفار انقدر از نظر خداوند جایگاه خطرناکی دارند.

اجازه بده برگردیم سراغ بحث عشق و عاشقی. همانطور که گفتم عشق ناپاک انقدر خطرناک است. و اما عشق پاک و ناپاک ظاهری مشابه دارند. در هر دو عاشق خود را برای معشوق میکشد. در هر دو زیبایی هایی هست. هر دو از تمام دارایی های خود میگذرند تا به معشوق برسند. ولی چرا عشق پاک انقدر مهم است؟ و چرا باید عاشق شد؟

باید عاشق شد. چون عاشق خود را در مقابل معشوق خورد میکند. این خورد کردن انسان را میسازد. سوختن انسان را میسازد. وقتی یکبار میپذیری که در مقابل یک نفر تو مشکلات و نواقضی داری پس به راحتی به فکر بهتر شدن می افتی. به فکر رشد می افتی و رشد ان چیزی است که انسان را با حیوان جدا میکند. ان الانسان لفی خسر. رشد در مقابل خسر است. انسان ها همه در حال زیان دیدن هستند مگر انکه خلافش اثبات شود. خلاف این خسران یعنی همین رشد و رشد وقتی حاصل میشود که به خود راضی نباشیم. خود را همه چیز نبینیم. پس عشق انقدر مهم است که انسان را به حرکت وا میدارد .

و در عاشقی نباید نگران شد. باید دانست که عشق از ابتدا یک عشق پاک و خالص نیست ما از ابتدا معشوق را برای خودمان میخواهیم. اما آن چیزی که ما را به عشق واقعی میرساند و عشق ناپاک ما را پاک میکند ناز معشوق و نه گفتن هایش هست. برای همین است که ادم هایی که از دل نه شنیدن رشد میکنند بسیار بزرگ منش و با عظمت رفتار میکنند. نرسیدن ها ادم را به جاهای بزرگی میرساند. نباید ترسید و باید مسیر را ادامه داد.

از زاویه دیگری هم عاشقی مهم است و ان دیدن کمال هاست. بزرگی ها را دیدن انسان را تشته بزرگتر میکند. ابراهیم از ماه شروع کرد از خورشید عبور کرد و به خدا رسید. این یک داستان تخیلی نیست. ابراهیم مصداق یک انسان است که رشد خود را به صورت دینی سپری کرده.  ما باید مثل ابراهیم فکر کنیم. عاشق یک زیبا رو شدن نقطه شروع خوبی است و بعد مسیر باید ادامه پیدا کند. انسان وقتی عاشق خدا باشد در مقابل او خضوع میکند . پرستش چیزی جز تقدیر از معشوق نیست. نماز زیبا میشود چون در مقابل معشوق سر بر زمین میسایی. رکوع در مقابل همه خوبی هاست. ذهن زیبا بین انسان وقتی در مقابل کمال سجده میکند بدن را هم به زمین می افکند.

یکی از مشکلات ما در باور دینی این است که سعی میکنیم خداوند را برای افراد ترسیم کنیم. خدا این است خدا ان است. خدا این را گفته. در حقیقت ما خدا را کشف نمیکنیم. خدایی وجود دارد که از کودکی باید از او حساب ببریم و انسان عصیان میکند و دوست ندارد مطیع هیچ کسی باشد. این شک زیباست. اما گام بعدی ان است که برای خودمان خدایی ترسیم کنیم. این خدا کیست؟ چه ترسیمی زیبا تر از اینکه با یک عشق کار را شروع کنیم. ما عاشق میشویم و بخشی از خدا را پیدا میکنیم.

حالا بگذار تعریفی از خدا داشته باشم. بهترین نام خدا الله است. الله یعنی کسی که واله او هستیم. رب با اله تفاوت دارد. رب کسی است که به تو انچه میخواهی را میدهد. حالا اگر پول بخواهی پس اله تو پول است و کسی که تو را به پول میرساند رب توست. در اینجا بحث مفصلی درباره رب العالمین و یکی بودن رب و اله وجود دارد که از ان میگذرم. اما باید بدانیم که خداوند یک موجود عجیب نیست. در حقیقت خداوند همان اله است. همان کسی است که او را میخواهی. میتوانید خدا را خودت قرار دهی هر چند مسلمانی باشی که عبادت میکنی و میتوانی خدا را اله را درست همان موجود کامل و زیبا قرار دهی که هر چه خوبی است از اوست اما مگر میتوانی در مقابل این خدا پرستش نکنی. ممکن است پرستش تو همین نماز نباشد اما به هر حال وقتی زیبایی ها را در اله ببینی در مقابل او مدام ذکر میگویی. ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی … انسان وقتی به عبادت واقعی به ایمان واقعی و به اسلام واقعی میرسد که در مورد خدای خود درست بیاندیشد و وقتی در مورد خدای خود درست می اندیشد که در مورد خودش درست بیاندیشد و تنها یک عاشق است که میتواند حجاب های غرور و عجب و کبر را کنار بگذارد و خود را ببیند. انگاه که پرده ها بیفتند و خود را در مسیر کمال یک گرد در مقابل بیابان ببینید . انگاه است که میتواند به سمت کمال حرکت راستین خود را اغاز کند.

این متن را برای فرزندم نوشتم. و برای او نوشتم تا به او بگویم که هیچ چیزی برای یک جوان مهمتراز عاشق شدن نیست. امیدوارم که از عشق به عشق برسی.

دیدگاهی دارید؟