2

میبینیم و نمیبینیم

به سن یک کودک ده دوازده ساله بازیگوش و کم توجه به آنچه در زندگی جاری است. توپم را در میان حال رها کردم و محکم خورد به شیشه میز تلویزیون و صدای شکستنش همان هورمون ترس کودکانه را چنان در تنم انداخت که بدون معطلی و با زرنگی تحسین برانگیزم در گزارش پیش دست شده مادرم به یک دعوای مختصر راضی شد و پولی برای تعمیر آن به من داد. در لحظه به سمت شیشه بری حرکت کردم. صد قدم یک کودک برایم خیلی طولانی بود. به مغازه که رسیدم مرد اخمو اندازه را خواست و شیشه را انداخت. بسیار مغرور بودم که توانسته بودم اندازه را خودم بگیرم. شیشه را گرفتم و بی معطلی آن را نصب کردم. مادرم برای بازرسی آمد و نکته ای را دید که تا امروز خوب به خاطر دارم. شیشه حباب هایی در گوشه اش داشت که نشان میداد آنقدر ها هم زرنگ نیستم و مرد با طمع شیشه را به من قالب کرده بود. فی الفور به مغازه رفتم اما برای خواب عصر تعطیل بود. مادرم هم گفت بی خیال شوم و تمام. از آن روز هنوز هم آن داستان به یادم هست.

دیروز که از همان خیابان رد میشدم. عکس آن مرد را بر چندین بنر دیدم. بله او مرده بود. و یاد آن داستان ترس بر اندامم انداخت که ای وای بر ما. قیمت آن شیشه ششصد تومان بود. پولی که امروز نمیتوان حتی یک کیک کوچک خرید. و چقدر ساده انگار هستیم.

خدا او را رحمت کند و بر ما رحم کند

دیدگاهی دارید؟