0

دنیا را که جمع و تفریق بکنی، هیچی برایت نمی ماند. برای اکثر ما آدم ها همین طور است. اما برای بعضی اینطور نیست. اصلا انگار که برای یک چیز دیگری آمده اند. از اول تا آخر زندگی شان درد و رنج است. اما به تنها چیزی که می اندیشند، ایثار و فداکاری برای خداست و بس. نسیبه * یکی از این ها بود. زنی که در زمان مهمی از تاریخ، یار رسول خدا شد و فداکارانه به لقای دوست شتافت، زنی که آرام به سمت دریا رفت و خود را به آغوشش افکند. آنچه که مانده ماند نقش قدم های یک انسان بر روی ساحل است. این نقش اگر چه همگی روشن و واضح باشد: وجودش را اثبات می کند. هم نسیه و هم خدایی که نسیه خود را فدای او کرد.

مدینه یک شهر بود، دو طایفه. جز این، نخلستان ها و باغ های اطراف شهر حساب می شدند. فرقش مگه این بود که کمی آبادتر بود. قبیله بنی نجّار به زندگی ساده، آرام و سالم معروف بودند.در میان عرب جاهلی، انگار بنی نجّار یک ملیت دیگر داشت در میان خانواده کعب خیلی آوازه داشت. کعب دخترانش را مثل بقیه اعراب به چشم برده نمی دید. کعب دختران خانواده را آزادتر می گذاشت. این رسم نبود. آن زمان مثل مال بود. اگر پدری می مرد، زن هایش هم به ارث می رسید به پسرانش. اما کعب جور دیگری فکر می کرد. نسیه دختر کعب بود.

بیعت « لیله العقبه دوم» نچات اسلام بود. اما از مدینه کسی جرات نمی کرد که برود با کسی مثل محمد بیعت کند. بعد از « لیله العقبه اول» خواص کفار هم خیلی جمع تر شده بود به مدینه. خطر زیاد بود. اما نسیبه خیلی راحت دست خواهرش را گرفته بود و دو نفری آمده بودند تا حرف های رسول الله را بشنوند. آزادی را از بچگی آموخته بود و شجاعت را از آزادی. دو تا زن و هفتاد و یک نفر مرد.

همه پذیرفتند. سخنانش اعجاز داشت. هر پرسشی را پاسخ می گقت نسیبه تا کنون اینقدر آرام نشده بود. همه مردان رفتند دست دادند. نسیه هم دستش را برای بیعت دراز کرد. اما پیامبر به او دست نداد و گفت: «بیعت شما زنان را پذیرفتم اما با زنان دست نمی دهم » بعدها هر وقت بیعت را تعریف می کرد این را هم می گفت.کنیه اش را گذاشته بودند «ام عماره» از روی اسم پسرش .اما پیامبر صدایش می کرد نسیبه. فقط بعضی وقت ها می گفت ام عماره. او هم به پیامبر می گفت «سید» یعنی آقا. نسیبه پیامبر را خیلی دوست داشت، پیامبر هم.

احد که شد، قریش پشت سپاهش یک کاروان تبلیغی راه انداخته بود؛ از زنان قریش زیباترین هایشان را سوار کرده بود جلو و پشت سپاه راه می انداخت تا به سربازان روحیه بدهند. سردسته این زنان هند بود. هر کاری می گفتی می کرد تا مردها را تحریک کند زمان جنگ هم کنار میدان ایستاده بودند و شعر می خواندند که اگر پیروز شوید ما شما را در آغوش می گیریم. اینها یک طرف بودند و نسیبه و دار و دسته اش طرف دیگر. روی هم چهارده نفر می شدند. آمده بودند تا هم آبرسانی کنند وهم مداوای مجروح. مجروح هم که آخر سپاه نمی ماند، وسط جبهه مجروح می شود. این چهارده زن آنقدر کارشان مردانه بود که شده بودند تبلیغات جبهه اسلام. کسی هم اگر می خواست بگریزد یک جوری می رفت که چشمش به اینها نیفتد. همین که زن رفته بود وسط جبهه، نمی گذاشت نامردها بهانه داشته باشند گر چه رفتند و زن ها را تنها گذاشتند

نسیبه کارش شده بود آبرسانی به سربازان؛ خیلی ساده. با شوهر و فرزندانش یک چادر گرفته بودند وسط میدان جنگ. خانوادگی با هم بودند: وسط جنگ. گرما که می زد نسییه کارش را شروع می کرد. مشک آب را پر می کرد و می گشت داخل میدان انگار که می رود نان بپزد برای خانواده. اول جنگ که شد سه هزار نفر کافر از هفتصد نفر مسلمان بی تجهیزات شکست خوردند. کفار لااقل هفتصد نفر سوار داشتند. شکست را مسلمانان با جیغ و فریاد زنان فهمیدند: همانها که قرار بود روحیه بدهند. بت قریش که زمین افتاده بود. زن ها وحشت کرده بودند.

تپه عینین که تخلیه شد، خالد انگار کمین گرفته باشد برای چنین لحظه ای، دور زد و افرادش را از پشت سپاه اسلام در آورد. تا آمدند مسلمانان به خود بجنبند جنگ به نفع کفار برگشت. تعداد زیادی شهید شدند. باقی هم شدند سه دسته: یک عده فرار کردند به طرف صحرا و بعد از سه روز برگشتند شهر. یک عده که نتوانستند فرار کنند، رفتند بالای بلندی و نامه نوشتند به عبدالهب بنابی که وسط راه برگشته بود و سپاه را تنها گذاشته بود تا به عنوان منافق، ریشش را پیش ابوسفیان گره بگذارد برای نجات جانشان چند نفری هم ماندند پیش رسول خدا. علی، زبیر، سعد، نسیبه، شوهرش، فرزندانش و چند نفر دیگه، کلا به ده تا نمی رسیدند، دور پیامبر را گرفته بودند. نسیبه خودش ماند. شوهر و فرزندانش را هم نگه داشت. «بعد از قضیه محاصره احد، مسلمانان تک تک داشند فرار می کردند. من دیدم سید تنها مانده، بی دفاع. سلاحی هم که نداشتم. بدنم را سپر پیامبر قرار دادم تا آسیبی نبینند. همین طور مانده بودم تا پیامبر به یکی از فراری ها دستور دادند که حالا که داری می گریزی سپرت را بینداز و برو. من هم سلاحش را برداشتم و با سلاح دفاع کردم. به فراری می خندیدیم که چطور سلاحش را انداخت و رفت.

«ابن قمیئه» با شمشیر زده بود به گردن نسیبه. زخم بدی بود. ابن قمیئه مرد؛ با دو زره نسیبه بدون زره. از نسیبه که می پرسیدی این زخم جای چیست، می گفت در احد فلان این زخم را روی گردنم زد. بعد انگار که فرصت بزرگی را از دست داده باشد با افسوس می گفت: «من هم ضربه زدم اما زره داشت و کارگر نشد.» می دانست که کاری نمی تواند بکند اما رفته بود سراغش فقط به این خاطر که رجز خوانده بود برای پیامبر که:«زنده نمانم اگر تو را زنده گذارم.» « خیلی به پیامبر نزدیک شده بود. گویا قصد جان پیامبر را داشت. چیزی نداشتم. با سنگ رفتم سراغش و از پای در آوردمش.» پیامبر لبخندی زد و انگار حواسش جای دیگری باشد. به مادر اشاره کرد و گفت به کمک مادرت بشتاب. « دیدم مادرم زخمی شده. به گردنش ضربه زده بودند. پیامبر آن موقع بود که گفت: مقام نسیبه از مقام فلان و فلان بالاتر است.»

مسلمانان دور پیامبر جمع شده بودند. پیامبر داشتند از احد سخن می گفتند. «ما به هر جا نگاه می کردیم نسیبه بود که مبارزه می کرد، چپ را نگاه می کردیم نسیبه بود راست را نگاه می کردیم نسیبه بود.» – آمده بود پیامبر را بزند. روی اسب بود. من هم رفتم . بعد هم خودش را. بعد از این که زخم برداشت. زخمش را بست و باز مبارزه کرد. زخم که شوخی نبود اما به روی خودش نیاورد. شب احد تا صبح ناله می کرد، از زخم، اما تا جنگ بود می جنگید کافری که پسرش را زخمی کرد. پیامبر به نسیبه فرمودند که به کمک پسرت بشتاب. نسیبه هم رفت سراغ تمیم. زخمش را مداوا کرد و گفت: برو به کمک رسول خدا بشتاب. تمیم هم رفت همان کافر شهیدش کرد. تا جنگ بود انگار نه انگار. مبارزه اش را ادامه داد. چنگ تمام شده بود مبارزه اش را ادامه داد. اذیتش می کرد. بغضش گرفته بود. دیده بود پیامبر از دستش راضی است. از پیامبر خواسته بود. دعا کند از اهل بیت پیامبر شوند. پیامبر هم فرموده بودند: «ای خاندان کعب شما از دوستان من در بهشت هستید » این را فرمودند دیگر اصلا انگار نه انگار می گفت:«دیگر هیچ ناراحتی برایم مطرح نیست.»

شب را با آه و ناله از زخم گذرانده بود. صبح دیدند دارد زخمش را محکم می کند می خواست برود حمراء اما نگذاشتند. زخمش خیلی کاری بود. فرستادندش برود مدینه پیامبر فردای احد مدینه خسته را سپرد به زنان و رفت. چنگ حمراء که تمام شد پیامبر نرفته بود خانه. به برادر نسیبه فرمودند که برو و حال خواهرت را بپرس و برای من خبرش را بیاور. او هم رفت عیادت نسیبه و خبر سلامتیش را برای پیامبر آورد. پیامبر این را که شنیدند رفتند خانه.

دشمن تنها هدفی که در جنگ به آن رسیده بود تضعیف روحیه بود نه امنیت مسیر را گرفت نه قتل عام مدینه را انجام داد. همین تضعیف روحیه را هم، زنان مدینه مخصوصا نسیبه و ام یمن جبران کردند. از یک طرف استقبال بی نظیر زنان بعد از حمراء از حضرت رسول از طرف دیگر نباختن روحیه به سبب شهادت فرزندان و تمسخر منافقین.

دوک را گرفته بود طرفش و سرش فریاد می زد که «بریس.» چشمان عبدالله ابن ابی از تعجب باز مانده بود. مگر کسی جرات داشت به او چیز بگوید، حتی اصحاب رسول. اما یمن آمده بود آبرویش را برده بود. گفت: «حالا که مثل مردها نیستی، لااقل این دوک را بریس که بیکار نمانی.» نسیبه هم با آن حال خراب بعد از جنگش، همین که تعریف می کرد جنگ را، آبروی منافقین را می برد: « یعنی دیدم مرد نمانده. خودم رفتم.» ام ایمن و نسیبه مدینه را آنچنان به آتش کشیدند که دیگر منافقی جرات نداشت حرف بزند.

رسم بود: هر مبارزی که بیشتر زخم خورده بود فداکارتر بود. نسیبه سیزده زخم برداشته بود، در احد. جنگ احد که شد، تازه نسیبه معلوم شد. بعد از آیه حجاب، پیامبر به نسیبه اجازه مبارزه و جهاد در کنار مردان را داد. بعد از وفات پیابر هم کسی جرات نمی کرد بگوید تو زنی نباید بجنگی، هر جا می خواست می رفت. تنها به پیامبر پایبند نبود. به اسلام پایبند بود. هر جا ایثار می خواست نسیبه بود. فتوح قلاع بود، خیبر بود، فتح مکه بود، عمره القصاه بود، حنیف بود، رده الیمامه بود، حنین بود. بعد از احزاب، قریش خیلی از مسلمانان رودست خورد. این همه هزینه کرده بود و حنگی در نگرفته بود. آبرویش پیش عرب رفته بود. شده بود شیر زخمی. حالا توی این اوضاع، پیامبر دستور حج دادند. کسی جرات نمی کرد برود. اسمش «عمره القضاه» شده بود. صلحی نبود. از مسلمانان هم که کسی سلاح برای حج نمی برد. هر که می رفت گویا خودش را با دست خودش قربانی می کرد. پیامبر رفت و گفت هر که می آید بیاید نسیبه رفت.

رفت پیش رسول خدا و گفت: «چرا در هیچ آیه ای یادی از زنان برده نشده، همه جا روی صحبت با مردان است» آیه بعدی که نازل شد این بود: « ان المسلمین و المسلمات و المومنین و المومنات و القانتین والقانتات و الصادقین و الصادقات و الصابرینوالصابرات و الخاشعین و الخاشعات و المتصدقین و المتصدقات و الصائمین و الصامئات و الحافظین فروجهمو الحافظات و الذاکرین و الذاکرات اعد الله لهم مغفره و اجرا عظیما»

جنگ های یمامه بود، بر علیه پیامبران دروغی، زمان خلیفه اول. مسیلمه میان این ها از همه بیشتر کارش گرفته بود. یک نفر مسلمان باید می رفت برای تسلیم تهدید خلیفه به مسیلمه «زید را فرستادم برود.» مسیلمه نامه زید را که گرفته بود، گفته بود که آیا من را به پیامبری قبول داری. زید هم گفته بود من اصلا تو را قبول ندارم که بخواهم حرفی از تو بشنوم. مسیلمه هم زید را قطعه قطعه کرد فرستاد مدینه. نسیبه که پسرش را دید، گفت: « خودم انتقام فرزندم را می گیرم.» همین.

جنگ یمامه اولش خوب پیش رفت. اما بعد کار گره خورده بود. بسیاری از راویان و حافظان قرآن به شهادت رسیدند. خالد که اوضاع را بد دیده بود، نیروهایش را در باغی جمع کرده بود. اسمش را از روی اوضاع بد گذاشته بودند « باغ مرگ». مسلمانان روحیه شان را باخته بودند. نسیبه که دید جنگ به نفع مسلمانان نیست وارد باغ شد. وقتی فهمیدند نسیبه آمده بجنگد، انگار از نو آماده شدند و قلعه مسیلمه را فتح کردند.

می جنگید و رجز می خواند. پسرش هم کنارش بود. یک لحظه غفلت کرد دستش را قطع کردند. پسرش انتقام گرفت و کافر را کشت. جنگ که تمام شد مسیلمه را کشته بودند. همه جا صحبت از آن پیراهنی بود که در جنگ به غنیمت رفته، می گفتند قرار است به بهترین زن داده شود. پیشنهاد دادند که بدهید به زن عبدالله ابن عمر که فامیل خلیفه بود. خلیفه دوم مخالفت کرد. داد به نسیبه علی که به حقش رسید. خیلی ها جا زدند و مخالفت کردند. نسیبه اما همرزمش را تنها نگذاشت.با او بود تا حنین که به شهادت رسید نسیبه از جمله زنانی است که در دولت حقه صاحب الزمان می آید.

حسین احتسابی

پی نوشت:

نسیبه دختر کعب مازنیه است. او با رسول خدا(ص)بود و در همه جنگ ها با رسول خدا(ص)شرکت داشت، و زخمی ها را مداوا می کرد، پسرش هم با او بود. وقتی خواست “مانند سایرین” فرار کند، مادرش بر او حمله کرد و گفت: پسرم به کجا…؟ آیا از خدا و رسول خدا (ص) فرار می کنی؟ و او را به جبهه برگرداند و مردی از دشمنان بر او حمله کرد و به قتلش رساند، نسیبه شمشیر پسرش را گرفت و به قاتل او حمله برد و ضربتی بر ران او زد و به درک فرستاد، رسول خدا(ص)فرمود: “بارک الله فیک یا نسیبه” (خدا در تو برکت قرار دهد ای نسیبه) و این زن با سینه و پستان خود خطر را از رسول خدا(ص)بر می گردانید، به طوری که جراحات بسیاری برداشت (تفسیر قمی ج ۱ ص ۱۱۵٫)

منابع:

الطبقات الکبری – ابن سعد

زنان قهرمان – احمد بهشتی

تاریخ اسلام – ابوالفضل عابدینی

تاریخ زنان اسلام – صادق آینه وند

ریاحین الشریعه – ذبیح الله محلاتی

دیدگاهی دارید؟